دفترچه خاطرات یک بی عرضه

نظر یادتون نره ...

شازده کوچولو از گل پرسید آدمها کجان؟
گل گفت:باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

این روزها عجیب دلم بچگی میخواهد ... \خسته ام\ ... فقط یک قلم لطفا ... می خواهم خودم را خط خطی کنم ...


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

دختر بودن یعنی تمام عمر پای آینه بودن!                                                              

 دختر بودن یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن! 

 دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی

 دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد؟

 دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت

 دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و خاله و عمه ت هستن

 دختر بودن یعنی انتظار خاستگار مایه دار!

 دختر بودن یعنی چرا خونه اونقد کثیفه؟

 دختر بودن یعنی دختر و چه به رانندگی؟ تو باید ماشین ظرفشویی برونی!

 دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول کنی پاشی چایی بریزی!

 دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن!

 دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری که تو عقدنامه نوشته باشه!

 دختر بودن یعنی شنیدی شوهر سیمین واسه ش یه سرویس طلا خریده ۱۲ میلیون؟

 دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوه تونو ببینم!؟

 دختر بودن یعنی به به خانوم خوشگل….هزار ماشالااااااا…

 دختر بودن یعنی برو تو، دم در وای نستا!

 دختر بودن یعنی لباست ۴ متر و نیم پارچه به بره!

 دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس هم که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم!

 دختر بودن یعنی کجا داری میری!؟

 دختر بودن یعنی تو نمیخواد بری اونجا، من خودم میرم!

 دختر بودن یعنی کی بود بهت زنگ زد!؟ با کی حرف می‌زدی!؟ گوشیت و بده ببینم!

 دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی!

 دختر بودن یعنی اول ناموس پدر و برادر بعد هم ناموس شوهر!

 دختر بودن یعنی با لباس سفید اومدن با کفن رفتن!

 دختر بودن یعنی چون پیر شدم میخواد طلاقم بده رفته صیغه کرده!

 دختر بودن یعنی فقط میتونی معشوق باشی ...عاشق شدن هرگز!

 دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی، حتی نفس کشیدن!!

 دختر بودن یعنی وا یعنی چی کتکت میزنه مگه کم تو خونه از بابات خوردی ...برو سر خونه زندگیت ...مردم حرف در نیارن! 


چقد دختر بودن شیرینه ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

فقر؛ گرسنگی نیست.

عریانی هم نیست.

فقر؛ همان گرد و خاکیست که بر کتابهای فروش نرفته‌ی یک کتابفروشی می‌نشیند.

فقر؛ تیغه های برنده‌ی ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد می‌کند.

فقر؛ کتیبه ی سه هزار ساله ایست که روی ان یادگاری نوشته‌اند.

فقر؛ پوست موزیست که از شیشه‌ی اتومبیل بیرون انداخته می‌شود.

فقر؛ همه جا سرک می‌کشد.

فقر؛ شب را بی غذا سر کردن نیست.

فقر؛ روز را بی اندیشه سر کردن است ...                                                                                                                                                                                                                                                                                        دکتر شریعتی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

جلال ال احمد: یک سوراخ بالا و یک سوراخ پایین با کیلومترها روده ... نامش ادم                               

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

منم یه همچین کاری کردم ....خیلی بده .نه ؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

من حسنم , 7 ساله ... خالی بستم  , ترانم 15 ساله ,  اینم خالی بستم , اصلا مهم نیست من  کیم ...

چهار شنبه های لعنتی ... همه ی اتفاقات بد چهار شنبه ها میفته  ... اولین بار تو مدرسه چهار شنبه با خط کش تنبیهم کردن ... چهار شنبه ها جغرافی داشتیم  ...  چهار شنبه ها تصادف می کنم ... چهار شنبه از مدرسه اخراجم کردن ... چهار شنبه استقلال قهرمان نشد ... هرچی ادم گنه اولین بار ادم چهار شنبه ها میبینتش ... حالم از چهارشنبه ها بهم می خوره ... نه اول هفتس , نه اخر هفته , نه وسط هفته. منافقه , عضو حزب باده .... ما یه خانواده ی 4 نفره ایم ,من , موبایلم . ماشینم , لب تابم ... اینجا تهرانه , شهر من ... من همه چیشو میدونم , دونه دونه سنگ ریزه های اسفالتشو میشناسم ... همه ی گوشت تلخای توشو میشناسم , همه ی زنایی که رانندگی بلد نیستند ... من پلک بزنم همه چیو میفهمم , از سگک کمربند یارو میفهمم  دستپخت زن داداشش چجوریه ...احمدی نژاد رییس جمهور باشه یا خاتمی ... نفت بشه بشکه ای 1 دلار یا 200 دلار ...بنزین سهمیه ای بشه یا خیراتی  , به حال من هیچ فرقی نمیکنه ...  هیچ چیزی اون بیرون نمیتونه به حال من فرق کنه ...این مظلومه , اون خواهر اونه ,اون مریضه , اون شوهر داره , اون پارتیش کلفته , اون گناه داره نداریم ... گناه داره بره جهنم , من چی کار کنم ... فکر میکنی اگه این قدمو که من برمی دارم , بخورم زمین بمیرم چی میشه ...هیچی ... پلیس میاد میگه رنگ شالش صورتیه , خوب شد مرد ... مردا میگن: طرف دختر فراریه ... زنام میگن : اره از قیافش معلومه چیکارس ... ولی فکرشو نکن ... چون من میدونم پامو کجا بزارم ... مرز من کجاست ...تا هرجا کش بیاد ... همه چی خوبه تا موقعی که  بوی اسیری نده ... فعلا که زنده ایم  ,پولو بچسب , تنها چیزیه که برات زیرو رو نمیکشه  ,همه جام کارتو راه میندازه ... هزاریم که فکر کنی , گلابی اخرش گلابیه , سیب زمینیم سیب زمینی ...با فکرم هیچی عوض نمیشه  ... پس اسیری موقوف ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

خاک می خواند مرا هر دم به خویش...

می رسند از ره که در خاکم نهند...

اه شاید عاشقانم نیمه شب...

گل بر روی گور غمناکم نهند ...

بعد من ناگه به یکسو میرود...

پرده های تیره ی دنیای من...

چشمهای نا شناسی می خزد...

روی دفتر ها و کاغذ های من...

در اتاق کوچکم پا می نهد...

بعد من با یاد من بیگانه ای...

در بر ایینه می ماند به جای...

تار مویی,نقش دستی,شانه ای...

می رهم از خویش و می مانم ز خویش...

هرچه بر جا مانده ویران می شود...

روح من چون بادبان قایقی در افق ها دورو پنهان می شود... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

نگه دگر به سوی من چه می کنی ؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از ان فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم ان شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ ان میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو...برو...بسوی او مرا چه غم

تو افتابی ...او زمین ....من اسمان

بر او بتاب ز انکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

بر او بتاب ز انکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمان عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من , تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و ان فسانه کهنه شد

تن تو ماندو عشق بی زوال او

 امروز روز تولد بزرگترین شاعر دنیاست (فروغ فرخزاد)‍‍... اکنون که بیش از 44 سال از خاموشی او می گذرد ما میتوانیم یاد این شاعره ی گران قدر را گرامی بداریم ( یادتون نره تولدشو تبریک بگین )‍‍...  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این  چنین  تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

 این همه تابش تابش و درخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی است ,حلقه ی زندگی است

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت :دریغا که مرا

 باز در معنی ان شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرى بر ان حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ,هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ,این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و ىرخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

نامه بابی به خدا

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

حرفی از بهار نزدی ... 

گل ها در سکوت تو پژمرد ...

من اما در میان ایینه ...

با تو حرف زدم ...

از گلدان تشنه ای ...

کنار پنجره ی رو به اقیانوس ...

چقدر غریبه شده ام از دیروز ...

چقدر سکوت ...

چقدر فاصله است اینجا ...

اصلا زبان هم را نمی فهمیم ...

نه!           حتی ...

ایما و اشاره هایمان بوی غربت گرفته اند ...

من چقدر سخت به سرزمین گل رسیدم ...

اما چقدر اسان بهار در سکوت تو پژمرد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

ساکتنیا باران ...!!!!!

زمین جای قشنگی نیست...

من از اهل زمینم , خوب می دانم که گل در عقد زنبور است

ولی از یک طرف پروانه را هم دوست میدارد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

از شـادی پـر گـیرم کـه رسـم بـه فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

با ماه و پـرویـن سخنی گویم
وز روی مه خـود اثـری جویـم
جان یابم زین شراب
جان یابم زین شراب

مـاه و زهـره را بــه طـرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب هام
نغمه ای بر لب هام

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

امشب یک سر شوق وشورم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

می خواهم به عقب برگردم ...در تلاقی گریه و سکوت از نو شروع کنم ...گیتار بزنم و در ترکیب رنگ ها فقط به قرمز برسم ...جاهایمان را عوض کنم ...جاده را برای خودم و انتظار را برای تو بکشم ....اگر به عقب برگردیم ,این بار تویی که می مانی منم که میروم ...

(چه شب دلگیریست ,بی شک اما فردا روز رویایی من است ...)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی است میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

...

هر وقت دلتنگ می شدم به ماه نگاه میکردم

فقط من مونده بودمو ماه که آرومم می کرد وقتی دلتنگ بودم...

حالا که آسمون ابرییه حتی ماه هم نمونده برام

یه من و یه آسمون بغض گرفته

فقط همین ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

شده ام معادله ی چند مجهولی .... این روزها هیچکسی از هیچ راهی من را نمی فهمد ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

چند صباحی بود به اینه نگاه نکرده بودم.

میترسیدم نگاهم به چشمان پر از اشکم که تلالو برق عشق تو را به نمایش گذاشته بود بیفتد.

ان زمان که چشمانم وجودت را تمنا میکرد رفتی. بدون دیدن چشمانم که سیل میبارید رفتی.

با رفتنت اسمان به چشمانم که همواره بارانی بود حسادت میکرد و من با ریختن هر اشک وجودم را از عشقت پاک میکردم و خالی از هر عشق میشدم و نفرت از تو را جایگزین میکردم.

انگاه بود که برگشتی. در حالیکه برق عشق را که درچشمانت سوسو میزد دیدم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

 

چقدر
کم تـــوقع شده ام
نـه آغوشت را میـــخواهم
نـه یک بوسه
نـه دیگر بودنت را
همین که بیایی
از کنارم رد شوی کافیست
مــــــرا به آرامش میرساند
حتی اصطحکاک ســایه هایمان

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

دلمــان خـوش اســت که می نویســیم

و دیگــران می خـواننــد

و عــده ای می گـوینــد

آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند

و بعضــی مـی خنــدنـد

دلمــان خـوش اســت

به لــذت هــای کــوتـاه

به دروغ هــایی که از راســت

بـودن قشنــگ تـرند

به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند

یـا کســی عاشقمــان شــود

با شــاخه گلی دل می بنــدیـم

و با جملــه ای دل می کــنیم

دلمــان خـوش می شــود

به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی

و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود

چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم

و چــه ســــاده می شـکــنیم

همــــه چیـــز را...
واقعا چرااااااااااااااااااااااا 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

فکر میکردم اگر او را با غریبه ببینم،شهر را به آتش میکشم!!!

اما......حالا واسه پیدا کردنش حاضر نیستم ،یه کبریت روشن کنم!!!!!

نه پیشانی من به لبهای تو رسید!!!

نه لیاقت تو به احساس من!!!!!!!

چیزی به هم بدهکار نیستیم..........

با خیال راحت ....بروووووووو..........

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

چشمم را بستم و باز کردم

ولی خواب نمی دیدم

این او بود که حرف هایش

مثل چاقویی قلبم را پاره میکرد

افسوس که ناتوان بودم از سخن گفتن

افسوس....

 

 

مطمئن باش برو.....

ضربه ات کاری بود ، بی وفایی کردی..دل من سخت شکست ...

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود ...

و به این قلب یتیم

که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم..

 دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام،این صحرا،این دریا 

پر خواهم زد و خواهم مرد.........

غم تو،این غم تلخ را 
با خود خواهم برد!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

دست در دست عشق..پا به پای ثانیه ها و..به سادگی تمام سادگی هایم برای همنفس شدم با بودنت هم بازی خیال شدم..دیدی انتها قصه با تو بودنم چه شد؟!دلم دل به غصه سپرد و چشمانم عاشق انتظار گشت...
تو که بلد نبودی دوست بداری پس چرا هم بازی دلم شدی؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

برای دلم گاهی مادری مهربان میشوم

دست بر سرش میکشم و میگویم:غصه نخور میگذرد

گاهی پدری مهربان میشوم،خشمگین میگویم:بس کن دیگر بزرگ شدی

گاهی هم دوستی میشوم مهربان،دستش را میگیرم و میبرم به باغ رویا...

دلم دیگر از دستم خسته شده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

هیچکس تنهائیم راحس نکرد )
عشق رادرقلب من باورنکرد
یک نگاه درعُمق چشمانم نکرد
درد رامی دیدو درمانم نکرد
بی قراری کرد دل دررفتنش
بی وفا رفت ومرا باور نکرد
پُرزعشقش بود خونین قلب من
مهربانی مرا ، باور نکرد
گُم شدم درموج دریای غمش
غرقه درخون دیدم و، باور نکرد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن



    ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...


    کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...


    کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم


    و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است


    میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...


    کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...


    میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود


    میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

 

 

  •  
  •  
  •  
  •  
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه سختی سیب را از باغچه همسایه دزدیدم.

      باغبان از پی من تند دوید. سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه . سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و سالهاست . خشخش گام تو تکرار کنان میدهد ازارم. و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

.

.

.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

باز هم به اسمان پر ستاره نگاه میکنم و به دنبال ستاره تو میگردم.

یادت هست ان شب که بر بام خانه خیالیمان نشسته بودیم و سوسوی ستارگان را دید میزدیم؟؟؟!!!

ان شب برای چندمین بارسوگند عشق خوردیم و پیمان وفا بستیم. اما تو رفتی و با رفتنت سوگند را شکستی و پیمان را از بین بردی.

بعد از ان کار من همواره نظاره ستاره هایی است که یاداور چشمان به رنگ شب توست. من میروم و در ظلمات بدون عشق و ارزو به انتظار مرگ مینشینم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |



شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟

به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟ مگه کیه؟ مگه واسم چیکار کرده؟ مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟ ...

اصلاً من که خیلی از اون بهترم.... بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟ یهو، یه چیزی یادت میاد.... یه چیز ِ خیلی کوچیک.... یه خاطره.... یه حرف.... یه لبخند.... یه نگاه.... و بعد.... همین.... همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی
 

 


از یک جایی به بعد ...
دیگه نه دست و پا می زنی نه بال بال میزنی ...
نه دل دل میکنی نه داد و بیداد میکنی ...
نه گریه میکنی نه مشتتو میکوبی تو دیوار
نه سرتو میزنی به دیوار نه...
از یه جایی به بعد...
فقط سکوت میکنی!!!!...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط الف. کیان نظرات () |

Design By : nightSelect.com